از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
چشم به راهش من نشینم تا کند بر ما نظر
یا که ما را اوببیندیا کند قطع نظر
باخیالش ما کنیم شب را سحر
درد عشقش رابریم هر شب چنین ما تا سحر
یا خدایا ای هم هستی ز تو
ای همه عشق و همه مستی ز تو
عشق او را از دلم بیرون نکن
درد بی درمان دوری را به من تقدیم مکن
یا خدایا این دلم عاشق شده
از رخ لیلا چنین مجنون شده
یا خدایا درد لیلا را ز من هرگز مگیر
درد لیلای مرا از من مگیر
یا خدایا بی کسم تنها شدم
من رفیق غم در این دنیا شدم
یا خدایا کس نمی خواند مرا
کس در این دنیا نمیابد مرا
یا خدایا کس چنین بی کس مباد
کس چنین از عشق بی کس تر مباد
یا خدایا درد من ناگفتنی است
از همه عالم به دورم گفتنی است
درد من محرم ندارد بر زمین
محرمش تنها تویی این گفتنی است
یا خدایا ای که محرم با منی
ای که محرم با همه حرف منی
درد ما را چاره ای بر ما بده
دوری از دنیای غم بر ما بده
عارف.م
تا از ديار هستي در نيستي خزيديم
از هر چه دلبر، ازجان و دل بريديم
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
ما يار را به مستي، بيرون خانه ديديم
لبيك از چه گوييد اي رهروان غافل!
لبيك او به خلوت، از جام مي شنيديم
تا چند در حجابيد اي صوفيان محجوب!
ما پرده ی خودي را در نيستي دريديم
اي پرده دار كعبه! بردار پرده از پيش
كز روي كعبه ی دل، ما پرده را كشيديم
ساقي بريز باده در ساغر حريفان
ما طعم باده ی عشق، از دست اوچشيديم
عید غدیر مبارک
>>> ادامه مطلب <<<
اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تورا خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را التفاتي به اسيران بلا نيست تو را
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را
فارغ از عاشق غمناك نميبايد بود
جان من اين همه بيباك نميبايد بود
همچو گل چند به روز همه خندان باشي همره غير به گلگشت گلستان باشي
هر زمان با دگري دست و گريبان باشي زآن بينديش كه از كرده پشيمان باشي
جمع با جمع نباشند و پريشان باشي ياد حيراني ما آري و حيران باشي
ما نباشيم كه باشد كه جفاي تو كشد
به جفا سازد و صد جور براي تو كشد
شب به كاشانه اغيار نميبايد بود غير را شمع شب تا ر نميبايد بود
همهجا با همه كس يار نميبايد بود يار اغيار دل آزار نــميبايــد بود
تشنه خون من زار نميبايد بود تا به اين مرتبه خونخوار نميبايد بود
من اگر كشته شوم باعث بدنامي توست
موجب شهرت بيباكي وخودكامي توست
ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد جز تو كس در نظر خلق مرا خار نكرد
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد
اين ستمها دگري با من بيمار نكرد هيچ كس اين همه آزار من زا نكرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم ، آزار مكش از پي آزردن من
>>> ادامه مطلب <<<
چه كردم كه يكباره آتش شدم
چو مرداب بودم مشوش شدم
شراري برافروخت از جان من
سري شعله زد از گريبان من
بيا عشق اي جان جانان من
بسوزان از اين بيشتر جان من
بشوران به كف دشنه اي آبدار
كه خون پاي مي كوبد از انتظار
زماني كه با خويش مي زيستم
در انبوه تشويش مي زيستم
..... دلم از غم بي كسي سرد بود ......
***
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
تو بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
قطره ای در صدفی پنهان شد
رفته رفته به صدف مهمان شد
در نهان خانه ی تاریک صدف
محرم راز شدو عریان شد
چند روزی که گذشت ، دید منزل تنگ است
در و دیوار صدف چون سنگ است
کمی آزرده شدو ازخود پرسید
علت آمدنم اینجا چیست؟
قطره ها آزادند
در دل موج زمان فریادند
من چرا در قفسم
بند آمد نفسم
چیست معنای خود آزاری من
چیست بیماری من ؟
اگرم روزنه ای باز شود ، دور شوم
ساکن منطقه ی روشنی و نور شوم
صدف آهسته شنید این نجوا
گقت ای کودک خرد دریا
شکوه کم کن که در این بحر عمیق
ما نگردیم به کس یار و شفیق
ارزشت بیشتر از شبنم نیست
مثل تو در دل دریا کم نیست
ما به کس در دل خود جا ندهیم
تا ندانیم که ارزش دارد
بی جهت منزل و ماوا ندهیم
اگر امروز تو در سینه ی من پنهانی
یا به قول خودت افتاده در این زندانی
مکن از بخت شکایت
که بدون تردید ، تو در این خانه ی تاریک
شوی مروارید.
گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست ؟
بی سبب تا لب مکشان قایق را
قایق ات را بشکن ! روح تو دریایی نیست
آه در آیینه تنها کدرت خواهد کرد
آه ! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت : هر خواستنی عین توانایی نیست
از وبلاگ سیاسی ها هم دیدن کنید
www.amirelf2.blogfa.com
**********************************************************
صید افتاده به خونم
تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شعر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خود کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی!
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چو در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گویا زلزله آمد!
گویا خانه فرو ریخت سر من
...
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
...
تو همه بود و نبودی!
تو همه شعر و سرودی!
چه گریزی ز بر من؟
که ز کو یت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟!
نتوانم.
بی تو
من زنده نمانم.
نقل از وبلاگ:
http://121mahyar121.blogfa.comمرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
>>> ادامه مطلب <<<
شعری که جوشید از دلم این بار باشد مال تو
احساس شیرین دلی تبدار باشد مال تو
از من بریدی بی سبب ، من هم گذشتم از دلم
پاینده باشی سهم این ایثار باشد مال تو
باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی
قلبی که مانده پشت این دیوار باشد مال تو
چیزی ندارم من دگر ، جز یک رمق جان در بدن
حتی همین این یک رمق ، صدبار باشد مال تو
جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد
قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو
نيست ياري تا بگويم راز خويش
ناله پنهان كرده ا م در ساز خويش
چنگ اندوهم، خدا را زخمه اي
زخمه اي تا بركشم آواز خويش
بر لبانم قفل خاموشي زدند
با كليدي آشنا بازش كنيد
كودك دل رنجه اي دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش كنيد
پر كن اين پيمانه را اي هم قفس
پر كن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي
باز گويم قصه ي افسون او
دل عاشق به پيغامي بسازد
خمار آلوده با جامي بسازد
مرا كيفيت چشم تو كافيست
رياضت كش به بادامي بسازد
* ** *** ** * ******************* * ** *** ** *
ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت
واي از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد
دير گاهي است كه تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غمها شده ام
دگر آينه ز من بي خبر است
كه اسير شب يلدا شده ام
من كه بي تاب شقايق بودم
همدم سردي يخها شده ام
كاش چشمان مرا خاك كنيد
تا نبينم كه چه تنها شده ام
آمد اما بي صدا خنديد و رفت
لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت
آمد از خاك زمين اما چه زود
دامن از خاك زمين برچيد و رفت
ديده از چشمان من پنهان نمود
از نگاهم رازها فهميد و رفت
گفتم اينجا روزني از عشق نيست؟
پيكرش از حرف من لرزيد و رفت
گفتم از چشمت بيفشان قطره اي
ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت
گفتمش من را مبر از خاطرت
آخر از اين همه دلگيري و غم مي ميرم
پرم از رنج و شكستن، دل خوش سيري چند ؟
ديگر از آمد و رفت نفسم هم سيرم
هر كه آمد، دل تنهاي مرا زخمي كرد
بي سبب نيست كه روي از همه كس مي گيرم
تلخي زخم زبان و غم بي مهري ها
اينچنين كرده در آيينة هستي پيرم
دلم آنقدر گرفته است، خدا مي داند
ديگر از دست دلم هم به خدا دلگيرم!
باز به دنبال پريشانی ام
طاقت فرسودگی ام هيچ نيست
در پی ويران شدن آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام
دل خوش گرمای کسی نيستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دريا شدم
تا تو بگيری و بميرانی ام
خوب ترين حادثه می دانمت
خوب ترين حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دير زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه يک صحبت طولانی ام
ها... به کجا می کشی ام خوب من؟
ها... نکشانی به پشيمانی ام
کدام گوشه ي دنيا نهفته روي چو ماهت
اله من ز که پرسم نشان يوسف چاهت
چقدر ناز غزل را کشيده ام که سرايد
تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت
به کوچه هاي عبورت چقدر اب بپاشيم
يواشکي من و اين چشم هاي مانده به راهت
هنوز مي رسد از لا به لاي اين همه تقويم
صداي ندبه و زاري ز جمعه هاي پگاهت
چه قصه ها که شنيدم ز کودکي ز ظهورت
نيامدي و شدم خود چه قصه گوي پر اهت
چقدر هلهله دارد طنين سبز طلوعت
چقدر همهمه دارد گداي اين همه جاهت
چگونه جان بسپارم به پاي سرخ ظهورت
به وقت گفتن اين شعر و يا رکاب سپاهت
شکسته بال عروجم ز تيرهاي معاصي
خدا کند که نيفتم ز ديدگان سياهت
تمام شهر و محل را سپرده ام که بگويند
به هر کجا که تو هستي خدا به پشت و پناهت
دعاترين دعاها همين دعاي نگار است
امان بده که بميرم به پاي بقيت الاهت
دل از محبتت جداست
چشام به گریه آشناست
سکوت من نه از رضاست
شکایت دل از شماست
خراب یک تبسمم،
گدای یک نگاه تو ،
منظر صدای تو،
دیوونه ی مرام تو
نفرین نکن دل منو،
شده دلم خانه ی تو
از عاشقی میگم به تو،
لیلا نبودی جان تو.
نگام به دستی آشناست
بگیر منو دل با شماست
ببر منو به قصه هات
بدون تو این دل فناست
عارف.م



